خیلی ناامید شده بود، چون از فایل هاش هیچ پشتیبانی (back up) نداشت. یاد بچگی هاش افتاد. داستان اژده های برکه (همان داستان اژده ها و تبر)
شروع به دعا کردن کرد و از اژدها خواست که کامپیوترش را برایش برگرداند.
ناگهان اژدها در عین ناباوری پدیدار شد. و از او پرسید برای چه صدایش می کند. مرد ماجرا را تعریف کرد.
طبق داستان اژدها خواست که صداقت مرد را امتحان کند.
اژدها بدرون برکه رفت و با یک ساعت ظاهر شد و از مهندس کامپیوتر پرسید این کامپیوتر توست؟ مهندس پاسخ داد، نه این نیست.
دوباره اژدها بدرون برکه رفت و با یک ماشین حساب بیرون آمد و به او گفت که این کامپیوتر توست؟ مهندس کامپیوتر با حالتی عصبی پاسخ داد نه.
در پایان اژدها با کامپیوتر پنتیوم مهندس بالا آمد و از او پرسید که این کامپیوتر توست؟
مهندس با ذوق پاسخ داد، آری. اژدهای برکه با خوشحالی بخاطر صداقت مهندس کامپیوتر خواست کامپیوتر از دست رفته اش را پس دهد که مهندس پرسید؛
فکر کنم بر اساس داستانی که در کودکی شنیدم قرار بود کامپیوتر های پنتیوم بالاتری به من نشان می دادی بعد کامپیوترم را می آوردی؟
اژدهای برکه عصبانی شد و پاسخ داد، من می دانم لازم نیست به من بگویی. احمق الاغ، دو تا چیزی که اول بهت نشان دادم آخرین محصولات شرکت IBM به نام های Trillennium و Billennium بود! اژدها در حالی که این حرف را می زد بهمراه کامپیوتر مهندس ما در برکه ناپدید شد.
********
نتیجه اخلاقی؛ اگر فرد بروزی نیستید و با دنیای تکنولوژی جلو نمی روید، خیلی خیلی بهتره که دهن تون رو ببندی اینجوری نمی گن شما لالید. ولی با باز کردن دهن تون همه به احمق بودن تون پی می برن! خودتون بگید کدام یک بهتره؟
