حكايت (دوم)
درويشي را شنيدم كه در آتش فاقه مي سوخت و رقعه بر خرقه همي دوخت و تسكين خاطر مسكين را همي گفت:
به نان قناعت كنيم و جامه و دلق
كه بار منت خود به ، كه بار منت خلق
كسي گفتش: چه نشيني كه فلان در اين شهر طبعي كريم دارد و كرمي عميم ، ميان به خدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته.اگر بر صورت حال تو چنانكه هست وقوف يابد پاس خاطر عزيزان داشتن منت دارد و غنيمت شمارد.گفت خاموش كه در پستي مردن به كه حاجت پيش كس بردن.
همه رقعه دوختن به و الزام كنج صبر
كز بهر جامه، رقعه بر خواجگان نبشت
حقا كه با عقوبت دوزخ برابر است
رفتن به پايمردي همسايه در بهشت
نوشته شده توسط حمید حمیدی به تاریخ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 17:21 | موضوع : ادبی - عرفانی| متن کامل|
